شب اولی نمیدونم جشن شب های اقلید میگفتن یا چی اونجا برگزار شد، منم خواب بودم تو چادر، اونام دقیقا بغل چادرما مراسم داشتن...
همه خانواده تو.مسابقه هاش شرکت کردن، یوضی بودا...
کلی خندیدیم، اخر شبم با سوتی های که تو.مسابقه داده بودن شعر سوزعلی باریکلا خوندیم، همه هم میشنیدن، بقول عرفانه این چند روز برای بقیه شبیه سینمای خانگی بودیم، همه نگامون میکردن...
خلاصه که کارای نکرده زیاد کردن خانواده، خودمونم هنگ بودیم...
برچسب:
نویسنده: آرتین کاشانی